|
روزمره گي هاي يه دختر که قراره شاد باشه ماجراهای یه دختر دانشجو که سعی میکنه شاد باشه
| ||
|
سلاممممممممممممممممممممم عصری بازار رفته بودم البته بعد از کلاس زبانم. یعنی چند روزه کارم این شده که با خواهر ی عصرا بریم بیرون برای خرید مانتو . یه روز رفتیم راهنمایی یه روز چهارراه ازادشهر امروزم که جنت که بالاخره و بعد از پرو هزار تا مانتو بالاخره خریداری شد. البته برای منم بد نشد چون از تو راهنمایی هم یه کفش اسپرت صورتی خریدم با یه شال صورتی بایکی دو تا لباس راحتی کلاس زبانمم که میرم و شنبه اینده امتحان میان ترم دارم . شنبه ای که گذشت سارا دوستم اومده بود خونمون تا عصر پیشم بود. فیلم و عکسای عروسیشو اورده بود. نشستیم نگاه کردیم چهارشنبه هم عروسی پسر خالم هست . یه دفعه سال به سالم عروسی نمیریم یه دفعه هم ماه به ماه میریم عر.وسی . همون لباسی که برای مراسم پسر عمم گرفتمو میپوشم چون از فامیلای مامانم هیچ کدومشون ندیدن روز مادر هم نزدیکه و هنوز هیچی نخریدیم. من و خواهری هر سال باهم کادو میخریم . هنوز به نتیجه ای نرسیدیم که چی بگیریم ولی به احتمال زیاد بریم لوازم خونه بگیریم. یه روز باید بریم بازار ببنیم چی پیدا میشه. خرید کردن برای مامانا واقعا سخته . از موقعی هم که برگشتم پسر همسایه بالایی اومده بود که بهش ریاضی یاد بدم.نیم ساعتی میشه رفته من دیگه اومدم پای نت خلاصه اینم از روزای ما........... خدایا شکرت
پی نوشت 1 : مامانمممممممممممممممممم :مهربون ترین و دوست داشتنی ترین فرد تو زندگیم [ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:10 ] [ مهلا ]
سلامممممممممممم دوستای گلممممممممممم اول از امروز میگم . البته امروز که تموم شده الان نزدیک ساعت دو صبحه . خوابم نمیبرد دیروز نهار خونه داداشم دعوت بودیم . عصرشم خونه دختر عمه ام دعوت بودیم اخه اش رشته داشت. همه دختر عمه ها و عمه ها دور هم جمع بودم راستی یاد رفت از عروسی پسر عمه ام بگم که بهمون خوش گذشت ولی در اون حدی که فکرشو میکردم خوش نگذشت. سالنش فضاش برای رقص خوب نبود. برای همین زیاد در حال حرکات موزون نیودیم . همیشه عروسا تو شب عروسیشون فرق میکنن ایندفعه چنان دامادو گریمش کرده بودن و مدل موهاشو عوض کرده بودن و از ابروهاش بهتره که نگم اینقد که نازک کرده بودن که وقتی اومد تو سالن یه لحظه همه جا خوردیم از صمیم قلبم ارزوی خوش بختی براشون میکنم. کلاس زبانم که دارم میرم جو کلاس زبانمون خیلی صمیمی و خوبه برای همین حسابی دلم برای کلاسای دانشگام تنگ شده. . تو این هوا دلچسب ترین کار برام اینه که که یه مانتوی نازک بپوشم با یه شال نخی برم بیرون که وقتی بهم باد میخوره با تمام وجوم حس میکنم .
عکس های دو تا وروجک تو ادامه مطلب خدایا شکرت بابت همه چیز.
ادامه مطلب [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:3 ] [ مهلا ]
سلام دوستای گلممممممممممممممممم
هر چی از اول سال دور تر میشیم زندگی بیشتر به روال عادی خودش نزدیک میشه .تو اسفند ماه هر کی رو نگاه میکردی پر از هیجان و دنبال کارای ناتمومش بود و الان تو چهره همه ارامش خاصی دیده میشه . زندگی ما هم مستثنی از این موضوع نیست . خدارو شکر میکنم بابت این روزا و لحظه ها . روز چهارده فروردین خونه یکی از دوستام رفتیم که حسابی بهمون خوش گذشت. یه دوست دارم که خیلی خیلی دلقکه . یعنی هر جا با بچه ها خواسته باشیم بریم اول باید با میترا هماهنگ بشه که ببینیم میتونه بیاد یانه. خلاصه اون روز تو جمع، میترا هنوز حرف از دهنش درمیومد همه غش میکردن از خنده بالاخره کلاس زبان ثبت نام کردم بعد از کلی تنبل بازی . روزای زوج عصرا کلاس دارم. هوا عالی شده و بیرون رفتن تو این هوا رو دوست دارم . بیرون رفتنی که با خوردن بستنی همراه بشه واقعا لذت بخشه . راستی 31 فروردین عروسی پسرعمم هستش. یه روز با خواهری عصر رفتیم بیرون که سر از التون در اوردیم و بدون هیچ قصد قبلی که برای خرید لباس داشته باشم . تو مغازه که رفتم یهو چشمم به یه لباس کوتاه مشکی که یک طرفش گل داره خوردو رفتم پرو کردم و درست کیپ تنم بود خریدم اینم از این روزا ..........
اینم برای شما [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 19:11 ] [ مهلا ]
بالاخره تعطیلاتم تموم شد و از این به بعد زندگی همون روال عادی خودشو در پیش میگیره
امیدوارم که همه از این تعطیلات استفاده کرده باشن و حسابی بهشون خوش گذشته باشه . همه جا عید دیدنی رفتیم و دید و بازدید امسال هم تموم شد. روز جمعه و شنبه رفتیم بیرون شهر و حسابی خوش گذروندیم و امروز که سیزده به دره تو خونه در حال استراحت هستیم. واقعا بهمون خوش گذشت . از صبح هم هر چی اجیل و شیرینی مونده اوردیم وسط و حسابی داریم خوش میگذرونیم و میخندیم. خواهری و دخملش هم اومدن اینجا اخه شوهریش امروزه شیفته . خلاصه داره خوش میگذره تو خونه با اینکه میدونم همه الان بیرون داره تفریح میکنن. البته عصر میریم بیرون یه دور بزنیم . خلاصه اینم از سیزده امسال فردا هم که عصر قراره با دوستام بریم خونه یکی از بچه ها . خیلی وقت میشه که ندیدمشون . چند تا عکس گذاشتم تو ادامه مطلب
ادامه مطلب [ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 16:25 ] [ مهلا ]
عید همگی مبارک باشه و امیدوارم که سال خوبی برای همه باشه .
به یک چشم به هم زدن شش روز از سال جدید گذشت . این چند روز اینقد سر گرم بودم که وقت نکردم بیام تو نت . اتفاقات ابن چند روز اول از همه سفره هفت سین ساده خونه ما :
روز دوم عید تولد شوهرخواهرم بود. خلاصه مراسم تولد برگزار شد و بازم کلی خوش گذروندیم .
روز سوم عروسی دعوت بودیم. البته از فامیل دور بود. خلاصه رفتیم عروسی وبازم خوش گذشت. روز چهارم همه عمه هام نهار خونمون دعوت بودند. خلاصه خیلی خندیدیم تو جمع دختر عمه ها و پسر عمه ها همه تا عصر خونمون بودند و ما تا نزدیک سه صبح داشتیم جمع و جور میکردیم خونه رو. .با این وجود خیلی خیلی خوش گذشت. دبروزم که صبح در حال استراحت بودم و عصرشم با دختر عمه هام رفتیم سینما فیلم قلاده های طلا. امروزم که بالاخره وقت شد بیام تو نت ببینم چه خبره .
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 13:56 ] [ مهلا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||